تبليغاتX
زندگی ام این است...

زندگی ام این است...

زندگی ام این است...

رامسر

سلام به دوستای گل خودمشرمندم خیلی دیر اپ کردمخوب دیگه بهتر بریم سراغ خاطرم...

من شنبه هفته پیش مسابقه داشتم اونم مسابقه المپیک دانش اموزی!!!!!!!!!!!!!به خاطره همین رفتم رامسر چون میزبان بود.جاتون خالی با اتوبوس بردنمونمردیم و زنده شدیم اخه ۱۴ ساعت تو راه بودیمولی خیلی خوش گذشت کلی خندیدیم۱شنبه رسیدیم رامسر ولی ۲شنبه افتتاحیه بود به خاطره همین رفتیم حسابی گشتیم .رفتیم ایران کتان و کلی خرید کردیم.خداییش خیلی شهر قشنگیه من که کلی حال کردموقتی رفتیم خوابگاه زود خوابیدیم چون فرداش مسابقه داشتیمصبح زود بیدار شدیم چون باید می رفتیم برا افتتاحیهساعت ۱۰ اولین بازیمونو کردیم اونم با  سمنان و به راحتی بردیمبعدش با زنجان مسابقه داشتیم یه کوچولو بازیمون حساس بود ولی بازم به راحتی ازشون بردیم و شدیم اول گروهوقتی بازیامون تموم شد رفتیم خوابگاه و یه خورده استراحت کردیمعصرش رفتیم کنار دریاوای نمیدونید چقدر خوش گذشت هممون رفتیم تو اب کلی بازی کردیم و همدیگه رو خیس اب کردیمخلاصه کلی جاتون خالی بود....بازی بعدیمون با قم بود زیاد سخت نبود اونم به راحتی بردیم.خداییش جدولی که به ما افتاده بود خیلی راحت بود۴ تا تیم اومدن بالا اصفهان و فارس و تهران و همدان.از بد شانسیمون ما افتادیم به فارس...!!!!!!!!!بازیمون برعکس بازی های قبلمون خیلی خیلی سخت بود چون جفتمون قوی بودیم. هر تیمی که میبرد می رفت برا اول دومی و هر تیمی که می باخت میرفت برا سوم چارمیولی متاسفانه ما باختیم ولی باخت قشنگی بود چون خیلی خوب بازی کردیمتهران و همدانم با هم داشتن. بازی اونا ام خیلی سخت بود که بالاخره تهران برد.فارس و تهران رفتن فینال. ما و همدانم رفتیم برا سوم چارمیفارس به راحتی تهران و زد و شد اول ما هم به راحتی همدان و زدیم و شدیم سومراستی دوبل ازاد ما هم مقام اورد اونم مقام اول....!!!!!از همه مهمتر این بود که  اصفهان کاپ اخلاقم گرفتدر کل بگم خیلی خوش گذشت و مهم تر اینکه من یه تجربه دیگه به دست اوردم و از همین الان خودمو واسه سال دیگه اماده میکنمراستی یادم رفت اینو بگم بین مربی ها هم مسابقه گذاشتم و مربی ما اول شد۵شنبه اختتامیه داشتیم وقتی تموم شد باید وسایلمون و جمع میکردیم و برمی گشتیم اصفهان خیلی بد موقع بلیط داشتیم چون دیگه وقت گشتن تو رامسر رو نداشتیماین یه هفته مثل باد گذشت.....من تازه امروز رسیدم اصفهان و اولین کاری که کردم این بود که اومدم نت و اپ کردم اونم به خاطره دوستای گلمببخشید خیلی خستتون کردم.....پس تا خاطره دیگه....

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم مرداد 1389ساعت 16:33  توسط فرناز  | 

شیراز

سلام به دوستای گلم...این پستم مربوط به عیده...(ای کاش می شد برگرده...!!!!ولی حیف...!؟!)اگه امروز اپ نمی کردم دیگه واقعا وبم تار عنکبوت می بست...!!!خوب حالا بریم سراغ خاطره

عید امسال عید خوبی بود البته برای من فقط هفته ی اولش خوب بود....!!؟!!میدونید چرا؟؟!چون روز سوم عید رفتم مسافرت البته با داداش گلمو فکو فامیل زن داداشم...مامان و بابای منم که طبق معمول نبودن....خیلی کیف داد....اصلا اصل مطلبو یادم رفت بگم....ما رفته بودیم شیراز جاتون خالی خیلی شولوغ بود...البته به شولوغی اصفهان نبود...!!!من از یه چیز شیرازیا خیلی خوشم اومد اونم ادرس دادنشون بود...!!!چون از هر کی می پرسیدیم فلان ادرس کجاست می گفت بیا دنبال من تا بتون بگم اصلانم براشون فرقی نداشت که سوار ماشین اخیرین مدلن یا سوار موتور یا حتی پیاده...!!!خداییش خیلی باحالن....جاهای دیدنیشم رفتیم ولی....از دست این پرهام...!!!مگه می زاشت ادم لذت ببره هی می خواست از سر و کله ی ادم بالا بره....تو شیراز پدر  عمشو در اورد....امان از دست این بچه ها...(راستی دیروز پرهام تازه راه رفتنو یاد گرفت هی راه میره و می یفته زمین....البته می دونم هیچ ربطی به موضوع نداشت)ما حدود ۵روز شیراز بودیم خیلی هم خوش گذشت ولی وقتی رسیدم خونه یه ویروسی گرفتم که خوشی های شیرازو یادم رفت....!!!!وقتی هم که خوب شدم مامانم زد به سیم اخر که باید تا عید تموم نشده خونمونو عوض کنیم حالا چرا چون خانوم از محلمون خوشش نمی یومد اخه من موندم مگه اون جا چش بود...!!؟!!مامانه دیگه باید به حرفش گوش داد...!!!هفته دوم عیدم دستمون بند خونه عوض کردن بود تازه به قول مامانم خونمون خیلی خوبه چون بالا شهره....!!!!(اخه مگه بالا و پایین فرق داره که منو تو عید بدبخت کردی مامان گلم!!!!!!!!!!!!!!)دقیقا تا ۱۳بدر طول کشید. تازه مامانم  می گفت امسال ۱۳بدر نمی ریم تا فرناز به درسش برسه اینقدر فک زدم تا بالاخره راضی شد....البته من ۱۴هم مدرسه نرفتم به خاطره خستگی عید....فکر کنم حالا دیگه دلیل تو نت نیومدن منو فهمیدین...!!؟!!

عید امسال که به من خیلی خوش گذشت....امیدوارم به شما هم خوش گذشته باشه....فدای همتون....

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم فروردین 1389ساعت 16:20  توسط فرناز  | 

بدمینتون

سلام....من دوباره اومدم....این خاطرمم درباره ی عشقمه....بدمینتون....!!!!

من دقیقا یک هفته ی پیش برای مسابقات لیگ دسته یک رفتم....قم....!!!!!(خدا قسمتتون نکنه....!!؟!!شوخی کردم....)ولی برای این مسابقه خیلی اعصابم خورد شد....بزار از اول براتون بگم....من با یه باشگاهی...که نمی خوام اسمشو بگم قرار داد بستم...البته نه تازگی حدود دو سال پیش....ولی قراردادم سه ساله بود....!!!از شانس بد من رئیس این باشگاه عوض شد و من بدبخت شدم....!!!!دیگه نه حقوق می دادند...نه مسابقه می رفتیم....کلا بگم وضعمون خراب بود اونم در حد تیم ملی....ولی از اون جایی که من خیلی عاشق بدمینتونم همیشه تمرینامو می رفتم.....امان از دست این عشق....!!!!!ولی...چند ماه بعد یکی بم زنگ زد و دعوتم کرد که برم برای باشگاشون بازی کنم.....من اینقدر خوشحال شده بودم...که دیگه....قید مربی قبلیمو زدم با این که خیلی دوسش داشتم....خلاصه همه ی تمرینامو می رفتم....تازه کلی از درس و زندگیم عقب افتادم...تا این که سه شنبه پیش رفتیم قم....!!!خیلی خوش گذشت...ولی خیلی حیف شد چون دوم شدیم.....ولی همینم خوب بود چون اگه سوم یا پایین تر می شدیم باید می رفتیم دسته دو....اون موقع خیلی بد می شد...ولی خدا رو شکر همون دسته یک باقی موندیم....می دونید فقط از چی می ترسم....؟؟؟؟!!!!از این می ترسم که مربی قبلیم ازم شکایت کنه....چون قبل از این که می خواستم برم با اون یکی باشگاه قرارداد ببندم....مربیم تهدیدم کرد.....ولی...کاری دیگه نمی شه کرد....هر چی خدا بخواد....برام دعا کنید....ممنون....

خوب دیگه من باید برم.....پس تا یه خاطره ی دیگه.....

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم بهمن 1388ساعت 15:3  توسط فرناز  | 

پرهام...

پس از مدت ها دوباره اومدم...البته یه معذرت خواهی باید ازتون بکنم...چون خیلی دیر آپ کردم...

خوب حالا بگذریم می خوام این پستمو اختصاص بدم به کسی که خیلی خیلی دوسش دارم.....اسمش پرهام....زیاد تعجب نکنید پرهام بچه برادرمه....تازه ۶ماهشه.....(الهی عمه قربونش بره...)

پرهام ۱۳اردیبهشت امسال به دنیا اومد....وقتی می خواست به دنیا بیاد اینقدر ناز کرد که خدا می دونه....همه رو به کشتن داد این فینگیلی......خیلی خیلی دوسش دارم چون من فقط یه داداش دارم....تازه اونم اولین بچه اش بود......کلا واسه همه خانواده عزیزه....وای..!!. شب وقتی می خواد بخوابه همه رو کفری می کنه.....تازه یکی دو ساعت می خوابه دوباره بیدار می شه....ولی حالا پسر خیلی گلی شده دیگه اذیت نمی کنه....وای راستی چند روز پیش پرهامم نزدیک بود یه اتفاقی براش بی افته.....!!!!!!زن داداش گلم....پرهامو گذاشت رو تختش.....وای ...چند دقیقه که گذشت یهو یه صدای عجیبی اومد البته همراه گریه....وقتی رفتم تو اتاق پرهام ،دیدم به به...اقا پسرمون افتاده پایین....اینقدر دلم براش سوخت که دیگه داشت گریم می گرفت...چون ارتفاع تختشم خیلی زیاده...اگه من از رو تختش می افتادم حتما یه اتفاقی برام می افتاد...ولی خدا رو شکر هیچیش نشده بود....تازه بعدشم کلی برامون خندید........الانم رفته تهران......دلم براش خیلی خیلی تنگ شده.....آخه من هر روز پیششم ولی...ولی حالا یک هفتس که ندیدمش.!..!.!..!..ولی قراره که فردا بیادش....(اخ جونمی جون....)کاشکی زود فردا بشه...!!....!!...پرهام کجایی که عمه ات داره دیووووووووونه میشه.....

دلم برای همتون تنگ می شه چون معمولا دیر به دیر آپ می کنم.......دوستون دارم....

تا پست بعدی.....

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 11:11  توسط فرناز  | 

اولین خاطره...

سلام به رفیقای خودم چطورید...؟خوب امروز اولین خاطرمو براتون می نویسم امیدوارم خوشتون بیاد...

قبل از اینکه خاطرمو براتون تعریف کنم باید بگم که من یه ورزشکار حرفه ایم البته تو رشته ی خودم اونم بدمینتونحالا...بگذریم...اولای مرداد یه انتخابی برای مسابقه گذاشتن و من خدارو شکر انتخاب شدم...من روز شماری می کردم که روز مسابقه فرا برسه اخه می دونید این مسابقه تو اصفهان نبود...تو مشهد بودتازه اونم یه هفته...خداییش خیلی کیف می ده....بالاخره روز اعزام از راه رسید...خیلی خوشحال بودم...البته یه چیزش خیلی بد بود اونم این بود که ما را با اتوبوس بردند...تا مشهد مردیم و زنده شدیم....راستی خوابگاهمونم خیلی به حرم دور بود...و فقط تونستیم دو بار بریم زیارت...خوب همینم خیلی خوب بود چون ما که برا زیارت نرفته بودیم که...برا مسابقه رفته بودیم...وقتی رسیدیم تو خوابگاه حسابی استراحت کردیم چون فرداش مسابقه ها شروع می شد...خوب زیاد سرتونو درد نمی یارم ما با سه چار تا تیم مسابقه دادیم و البته همشو بردیم...و اما...از شانس بد ما تیم ما افتاد جلوی...فارس... فارس خیلی خیلی قوی بود...به خاطره همین باختیم...و بالاخره شدیم....سوم....اگه...اگه...ما از فارس می بردیم می رفتیم برا اول دومی...ولی حیف که نبردیم...ولی خیلی  تو مشهد حال داد اخه می دونی نه مامانی نه بابایی فقط عشق و صفاجاتون خیلی خالی بود....راستی امروزم جایزه هامونو دادن...اگه گفتبد چی بود...؟؟؟؟؟!!!یه ربع سکه خوشکل...مبارکم باشه...خوب دیگه فکر کنم خیلی خستتون کردم...من دیگه باهاتون خداحافظی می کنم...پس تا خاطره ی دیگه همتونو به خدا می سپارم...دوستون دارم خیلی زیاد... 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 14:48  توسط فرناز  |